تبلیغات
شهدای دیزیچه - شهید اسداله اصلانی
شهدای دیزیچه
پایگاه بسیج شهدای 1و2
سه شنبه 2 مهر 1392 :: نویسنده : خادمین شهدای دیزیچه

شهید اسداله اصلانی - 13

(سنگرساز بی سنگر)

نام: اسداله *** شهرت: اصلانی *** نام پدر: مجید *** تاریخ  تولد: 1337*** محل تولد: دیزیچه ***تاریخ شهادت:4/7/1366  ***  محل شهادت:شهر بندری فاو *** محل دفن: گلستان شهدای دیزیچه

هر یک گل گلستان عرفان شده‌اید             چون چشمه آفتاب، تابان شده‌اید

تابد به هزار جلوه، نور از رختان                در خانه آفتاب، مهمان شده‌اید

گلشن کردستانی

صبح روز دوشنبه 23/2/89، عازم نیروگاه برق اصفهان برای دیدار و گرفتن مصاحبه با هم­سنگر شهید اسداله اصلانی که خداوردی کریمی نام داشت، شدم. محل کار او در قسمت ایمنی آتش‌نشانی نیروگاه بود. حدود پنجاه سال سن داشت. صمیمانه دعوت و درخواستم را قبول کرد تا ازشهید اسداله اصلانی بگوید. پس از دقایقی تأمل، با گفتن« به نام خدای بی همتا» شروع به سخن کرد: . . .

شهید اسداله اصلانی - 13

(سنگرساز بی سنگر)

نام: اسداله *** شهرت: اصلانی *** نام پدر: مجید *** تاریخ  تولد: 1337*** محل تولد: دیزیچه ***تاریخ شهادت:4/7/1366  ***  محل شهادت:شهر بندری فاو *** محل دفن: گلستان شهدای دیزیچه

هر یک گل گلستان عرفان شده‌اید             چون چشمه آفتاب، تابان شده‌اید

تابد به هزار جلوه، نور از رختان                در خانه آفتاب، مهمان شده‌اید

گلشن کردستانی

صبح روز دوشنبه 23/2/89، عازم نیروگاه برق اصفهان برای دیدار و گرفتن مصاحبه با هم­سنگر شهید اسداله اصلانی که خداوردی کریمی نام داشت، شدم. محل کار او در قسمت ایمنی آتش‌نشانی نیروگاه بود. حدود پنجاه سال سن داشت. صمیمانه دعوت و درخواستم را قبول کرد تا ازشهید اسداله اصلانی بگوید. پس از دقایقی تأمل، با گفتن« به نام خدای بی همتا» شروع به سخن کرد:

من و شهید اسداله اصلانی درتاریخ 8/7/66 از طریق بسیج مردمی منطقه یک اصفهان، به طور داوطلب به سمت راننده لودر به جبهه اعزام شدیم. شهید اصلانی تا آن تاریخ سه بار دیگر به جبهه اعزام شده، در راه دفاع ازحریم كشور اسلامی تا پای جان فداكاری كرده بود و همراه‌شدن با من، برای بار چهارم بود كه باز هم قدم برخاك جبهه می‌گذاشت. جبهه‌ای كه ما اعزام شدیم، جبهه جنوب بود. ابتدا من و شهید اصلانی و چند رزمنده دیگر به مقر لشکر امام حسین(ع)واقع در محلی به نام دارخوین رفتیم. در بین اعزام‌شده‌ها فقط من واصلانی راننده لودر بودیم و بقیه رزمنده بودند. ما دو روز درمقر لشگر در انتظار اعزام به خط مقدم بودیم تا بالاخره به بندر فاو اعزام شدیم. بندر فاو تازه به تصرف نیروهای ما در آمده بود و شهری بندری بود که تأسیسات مهمی داشت. لشگریان اسلام برای گرفتن فاو كاری كارستان كردند. رسانه‌های جهان با ناباوری از فتح آن بندر مهم عراقی گفتند و مجبوربه ستودن نیروهای رشید اسلام شدند. فتح فاو یكی از نادرترین عملیات­های جنگ بود كه دشمنان اسلام را به تحیر واداشت.

   وارد فاو شدیم. ما را به منطقه‌ ام­القصر بردند تا در مقر مهندسی- لشکر، از چگونگی كار خود مطلع شویم. زیاد طول نکشید که كار ما معلوم شد. به علت اینکه راننده لودر بودیم، می‌بایست برای رزمندگان یا خاكریز و سنگر احداث می­کردیم و یا اینکه خاکریزهای آسیب‌دیده از انفجارها را بازسازی و ترمیم می­کردیم تا نیروهای اسلام در پشت و پناه آن­ها بتوانند با دشمن بعثی مقابله كنند. بلافاصله هم با واگذاری دو دستگاه لودر به من و اصلانی و مشخص‌کردن وظایفمان، دستور کار را دادند. منتها در هنگام کارکردن با لودر با دو مسئله مواجه بودیم: مسئله اول، کارکردن ما با لودر در هنگام روز به علت فاصله نزدیك نیروهای دشمن با نیروهای ما، به هیچ‌وجه امکان نداشت. بازسازی خاکریزها را فقط باید در شب انجام می­دادیم که دشمن روی ما دید مستقیم نداشته باشد.

   موضوع دوم هم مناطقی بود که باید کار می­کردیم. جایی که ما باید کار می­کردیم، در اصل دو مسیر یا بهتر بگویم دو خط مهم  به نام‌های خط امام موسی(ع)و خط امام جعفرصادق(ع) بودند كه فاصله آن دوخط تا خاکریزهای دشمن حدود 500 متر بود. جای‌جای خاکریزهای این دو خط در قسمت‌های مختلف براثر اصابت گلوله‌های توپ و تانک و خمپاره آسیب دیده بودند و ما می­بایستی آنها را بازسازی و ترمیم می­کردیم. در همان ابتدای کار هم، شهید اصلانی خاکریز امام موسی(ع) را تقبل كرد و من هم بازسازی خاکریز امام جعفرصادق(ع) را به عهده گرفتم.

   ساعت کار ما مشخص بود. روز را باید در سنگرهایمان در قرارگاه ام­القصر استراحت می­کردیم و از اوایل شب، یعنی حدود ساعت 9 برای ترمیم خاكریزها به خط مقدم می‌رفتیم و تا ساعت 4-5 صبح هنگام روشن‌شدن هوا، با لودر كار می‌كردیم. احداث یا ترمیم و بازسازی سنگر و خاکریز در نزدیک دشمن و زیر باران انواع گلوله‌ها و بمباران‌های هوایی بسیار سخت و طاقت‌فرساست. البته درست بود که ما در روشنایی روز کار نمی­کردیم، اما در شب هم از امنیت برخوردار نبودیم؛ چون نیروهای بعثی تا صبح گلوله‌های منور می‌زدند و منطقه را مثل روز روشن می‌كردند. بنابراین، هنگام شلیک و روشن‌شدن منورها، بی‌حركت می­ماندیم و صبر می‌كردیم تا نور و روشنایی گلوله‌های منور به‌کلی خاموش و محو می‌شدند و دوباره شروع به کار می‌كردیم. با تمام آن سختی‌ها ما دل را به خدای بزرگ می‌سپردیم و از دشمن هیچ ترسی به دل راه نمی‌دادیم. ما دونفر، در ساعات روز که در سنگر بودیم، در اوقاتی هم با یکدیگر دردل می­کردیم. یک عهد مشترک هم داشتیم که همیشه به یکدیگر یادآوری می­کردیم. آن هم آن بود که اگر هر کدام شهید شدیم، آن دیگری به خانواده‌اش سربزند.

درشب دهم قبل از اینکه به سمت خط‌ها حرکت کنیم، شهید اصلانی یکباره و با لحنی جدی همان صحبت را پیش كشید و به من گفت:« قراری را که با هم گذاشته‌ایم فراموش نکنی! »

   انگار به او الهام شده بود که شهید خواهد شد. بالاخره با یادآوری همان سفارش، از یکدیگر خداحافظی کردیم و به سمت دو خطی که باید کار می­کردیم، رفتیم. به سر دوراهی كه رسیدیم، با نگاهی كه می‌شد در آن وداع آخر دو دوست را فهمید، از هم جدا شدیم. او به طرف خط امام موسی(ع) رفت و من هم به طرف خط جعفرصادق(ع) حرکت کردم. شب بود وتاریكی برهمه جا مستولی شده بود. من مواظب بودم و چشم به داخل تاریکی دوخته بودم كه مبادا اشتباهی به سمت دیگری بروم.

آن شببا اینکه حجم آتش دشمن بیشتر از شب‌های قبل هم شده بود، اما یکسره تا قبل از روشن‌شدن هوا کار کردم. آسمان در حال روشن‌شدن بود که بالاجبار سر لودر را چرخاندم و به سمت قرارگاه بازگشتم. در مسیر هرچه چشم انداختم، اثری از اصلانی و لودرش ندیدم. با این خیال که او هم دیر یا زود بازخواهد گشت، به سنگر رفتم و خوابیدم. نزدیک ظهر بود که با سروصدای رزمندگانی که در حال رفت و آمد بودند، از خواب بیدار شدم. مثل هر روز سر به سمت محل خواب اصلانی چرخاندم ببینم خواب یا بیدار است که ناخودآگاه نگرانی عجیبی وجودم مرا گرفت. پتوهای اصلانی دست نخورده کنارم بودند و از خودش خبری نبود. نگرانی‌ام بیشتر شد. با عجله از سنگر بیرون آمدم و سراغ او را از یکی، دو نفر گرفتم که گفتند:« صبح اصلانی به سنگر بازنگشت و ما هم او را ندیدیم».

با همان دلواپسی به سنگر مسئولی که دستورات را از او می­گرفتیم، رفتم که آه از نهادم برآمد. آن مسئول گفت:« برادر اصلانی دیشب بر اثر برخورد تركش خمپاره به پهلویش مجروح شده بود که او را به بیمارستان فاطمه زهرا(س)انتقال دادند. اگر خبر جدیدی رسید، حتماً به شما اطلاع خواهم دادم».

از سنگر آن فرمانده که بیرون آمدم، احساس خوبی نداشتم.  آخرین صحبت و به‌خصوص آخرین نگاهش در موقع جداشدن، ذهنم را بدجوری به خود مشغول كرده بودند. در موقعیتی هم بودم که نمی­توانستم کارم را رها کنم و بهبیمارستان بروم.  تمام حالات و رفتار و گفتارهای او و به‌خصوص سفارش شب آخر او درباره خانواده­اش، درآن چند روز که با یکدیگر همسنگر بودیم، از مقابل چشمانم رژه می­رفتند و لحظه‌به‌لحظه بیشتر نگرانم می­کردند. نگران و سر به گریبان داخل سنگر نشسته بودم که یکی از رزمندگان  خبر شهادت او را آورد. شهید اصلانی تا نزدیك بیمارستان  هم زنده بوده، ولی شدت جراحات او آن قدر بالابوده که به بیمارستان نرسیده، شهید می­شود. انگار روح ملكوتی او تاب دوری از برادر شهیدش علیرضا را نیاورده بود و با پروازی مشتاقانه خود را به برادر و سینه‌سرخان عشق ملحق می­کند.

   پانزده روز از شهادت اصلانی گذشته بود. من همچنان با چشمانی گریان وقلبی سوزان درخط امام جعفرصادق(ع)به سنگرسازی ادامه می­دادم كه ناگهان خمپاره‌ای در کنار لودرم منفجر شد و دو ترکش آن به کتف و یک طرف بدنم اصابت کردند. اصلانی شهید شد، اما من با همان ترکش‌ها که در کتفم جاخوش کرده‌اند از بیمارستان مرخص شدم و به اصفهان بازگشتم. فردای همان روز برابر قولی که به او داده بودم، به دیدار خانواده‌اش رفتم. همسری با سه فرزند كوچك از او به یادگار مانده بودند كه بزرگ‌ترین آنها پسری پنج ساله بود و كوچك‌ترین، فرزندی شیرخواره بود. شهید اصلانی پدر ومادری مؤمن داشت كه قبلاً شقایقی سرخ را به شقایق‌زار انقلاب تقدیم كرده بودند و من در برابر بزرگواری آنها احساس كوچكی می‌كردم. حالا هروقت در کتفم احساس درد می‌کنم به یاد شهید اصلانی می‌افتم که انسانی آزاده و شهیدی گرانقدر  برای ایران و انقلاب شد.

   شهید اسداله اصلانی در سال 1337 در خانواده­ای مستضعف درشهردیزیچه دیده به جهان گشود. او همانند همة كودكان در هفت سالگی به مدرسه رفت و دبستان را پشت سرگذاشت؛ ولی انگار اوضاع اجتماعی بیشتر شهیدان شبیه به هم هستند. چون او هم به خاطر تأمین معیشت خانواده‌اش مجبور به ترك تحصیل و روی آوردن به امر كشاورزی شده بود تا با این كار بتواند به پدرخانواده كمك كند. او دوران نوجوانی را پشت سرگذاشت و به خدمت سربازی اعزام شد و دوران دو سال خدمت سربازی را در دزفول پشت سرگذاشت.

   شهید اسداله اصلانی با شروع جنگ تحمیلی، چهار بار به طور داوطلبانه به جبهه رفت. در اولین اعزام كه درجبهه جنوب بود، با تركش در كتف از جبهه بازگشت؛ ولی بعد ازمدتی تاب نیاورد رزمندگان را تنها بگذارد که باز هم به جبهه جنوب رفت. این بار مصدوم گازهای شیمیایی دشمن در آن منطقه شد. او انگار با جبهه جنوب عهد بسته بود كه تا آخرین نفس در خاك‌های داغ آن درمقابل دشمن بعثی بایستد. بنابراین باز هم بعد ازبهبودی برای بار سوم عازم همان جبهه‌های جنوب شد و  سرانجام، در مرتبه چهارم كه که آخرین ماموریت و سفرش بود، پای در جبهه فاو گذاشت و به فیض عظیم شهادت نایل شد.





نوع مطلب :
برچسب ها : شهید اسداله اصلانی،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :