تبلیغات
شهدای دیزیچه - شهید عباس ملكی
شهدای دیزیچه
پایگاه بسیج شهدای 1و2
سه شنبه 2 مهر 1392 :: نویسنده : خادمین شهدای دیزیچه

شهید عباس ملكی- 77

(معجزه )

نام: عباس *** شهرت: ملکی *** نام پدر: جعفر *** تاریخ تولد:1341 *** محل تولد: دیزیچه *** تاریخ شهادت: 23/6/61 ***محل شهادت:‌ بوكان *** محل دفن: گلزار شهدای دیزیچه ***

 

گرچه ما را نیست یارای توصیف شهید                   می‌توان اما به نام این شهیدان آرمید

آنچنان خوشبوست نام لاله‌های دشت عشق                        عطر بارد بر دهان وگوش درگفت وشنید

بارالها خود بحق این شهیدانعزیز              دردل ما تا ابد پاینده كن نور شهید

 

در بازگشت از سفرزیارتی مشهد، در اثر تصادف هولناکی مصدوم و به بیمارستان برده شد. جراحات او به حدی شدید بود که دکترها هم امیدی به زنده‌ماندن او نداشتند. پدر و برادرش نگران در پشت اتاق عمل قدم می­زدند که دکترخارج شد و با تبسم خبر به‌هوش‌آمدن او را به آنها داد و زنده‌ماندنش را بیشتر به معجزه تعبیر کرد.

الحمدالله به هوش آمد. این خواست خداوند بودكه او را دوباره به زندگی بازگرداند.

ساعتی بعد اجازه دیدار مصدوم به خانواده داده شد و برادر وپدرعباس داخل اتاق شدند. عباس كه به علت آن تصادف شدید  دچار شوك شده بود، به‌سختی حرف می‌زد. نگاهش را به سمت پدرش برگرداند وگفت: «به امام رضا گفتم آقاجان! من هنوز یك دین به این ملت دارم. من هنوز سربازی نرفته­ام. سلامتی‌ام را از خدا بخواه تا خدمت مقدس سربازی‌ام را انجام بدهم».

پدر نگاهی به اوكرد وگفت: تو كه قبلاً از سربازی فراركردی . . .

شهید عباس ملكی- 77

(معجزه )

نام: عباس *** شهرت: ملکی *** نام پدر: جعفر *** تاریخ تولد:1341 *** محل تولد: دیزیچه *** تاریخ شهادت: 23/6/61 ***محل شهادت:‌ بوكان *** محل دفن: گلزار شهدای دیزیچه ***

 

گرچه ما را نیست یارای توصیف شهید                   می‌توان اما به نام این شهیدان آرمید

آنچنان خوشبوست نام لاله‌های دشت عشق                        عطر بارد بر دهان وگوش درگفت وشنید

بارالها خود بحق این شهیدانعزیز              دردل ما تا ابد پاینده كن نور شهید

 

در بازگشت از سفرزیارتی مشهد، در اثر تصادف هولناکی مصدوم و به بیمارستان برده شد. جراحات او به حدی شدید بود که دکترها هم امیدی به زنده‌ماندن او نداشتند. پدر و برادرش نگران در پشت اتاق عمل قدم می­زدند که دکترخارج شد و با تبسم خبر به‌هوش‌آمدن او را به آنها داد و زنده‌ماندنش را بیشتر به معجزه تعبیر کرد.

الحمدالله به هوش آمد. این خواست خداوند بودكه او را دوباره به زندگی بازگرداند.

ساعتی بعد اجازه دیدار مصدوم به خانواده داده شد و برادر وپدرعباس داخل اتاق شدند. عباس كه به علت آن تصادف شدید  دچار شوك شده بود، به‌سختی حرف می‌زد. نگاهش را به سمت پدرش برگرداند وگفت: «به امام رضا گفتم آقاجان! من هنوز یك دین به این ملت دارم. من هنوز سربازی نرفته­ام. سلامتی‌ام را از خدا بخواه تا خدمت مقدس سربازی‌ام را انجام بدهم».

پدر نگاهی به اوكرد وگفت: تو كه قبلاً از سربازی فراركردی!

عباس با همان بی­حالی گفت: آن خدمت سربازی برای طاغوت بود. حالامی‌خواهم سرباز امام زمان(عج) باشم و برای انقلاب خدمت كنم.

عباس ملکی در زمان طاغوت به خدمت سربازی نرفت و وقتی مأموران ژاندارمری برای بردن او آمدند، از دیزیچه فراركرد وبه اصفهان رفت. او حاضرنشد حتی یك ساعت در زمان رژیم طاغوت سربازی كند؛ به همین خاطر خانه وكاشانه‌اش را رها كرد وبه اصفهان گریخت. او درمغازه یكی ازآشنایان به كارگری مشغول شد وتوانست زندگی جدیدی برای خود دست و پا كند. حاصل ازدواج او دو فرزند بود.

   او با آنكه متأهل بود، در دوران انقلاب آدم بی‌توجهی نبود. گاهی اعلامیه‌های امام را به دیزیچه می­برد و دور از چشم مأموران ساواك كه به‌دنبال دستگیری و اعزام او به سربازی بودند، درشهر پخش می‌كرد. پس از مدتی تصویری از امام را به‌دست آورد وشبانه خودش را به دیزیچه رساند. درآن روزگار در بیشتر شهرهای ایران حكومت نظامی بود وعبور ومرور مردم كنترل می‌شد. مأموران حكومتی متوجه حركت او می‌شوند وسعی می‌كنند او را دستگیر كنند؛ اما عباس كه جُثِّهِ قوی وبدن ورزشكاری دارد، پس ازدرگیری فیزیكی با مأموران موفق به فرار می‌شود و به منزل یكی از آشنایان می‌رود.

عباس 24 ساعت در قرنطینه پزشكی بود. پس از معاینات وگرفتن عكس معلوم می‌شود آسیبی کلی ندیده است. پدرش او را ازبیمارستان ترخیص می‌كند. رئیس بیمارستان درجواب او می‌گوید: « حادثه‌ای كه اتفاق افتاده بی­‌نظیراست. در یك اتوبوس همه مسافران كشته شده‌اند به‌جز پسرشما. ما این موضوع را به آستان قدس اعلام كرده‌ایم و آنها از ما خواستند عباس را مجدداً به مشهد برگردانیم».

   این مسئله باعث می‌شود برادر وپدرعباس هم به همراه او تا مشهد مقدس بروند. وقتی مسئولان آستان قدس متوجه ورود عباس می‌شوند، او را احاطه می‌کنند و از نجات او به معجزه نام می‌بردند. زوار امام رضا هم با شنیدن این خبر به‌سوی عباس هجوم می‌برند و او را می‌‌بوسند و هر یک می‌خواهد تکه‌ای از لباس او رابه عنوان تبرك ببرد.

عباس پس از چندروز استراحت تصمیم خود را برای اعزام به سربازی به خانواده اعلام می‌كند و در نهایت پس از متقاعدكردن خانواده وپدر ومادر، درسال 1360 به خدمت سربازی اعزام می‌شود وبه شهر كرمانشاه انتقال می‌یابد.

او پس از طی دوره آموزشی به مناطق مرزی كردستان منتقل می‌شود و در آنجا با دو دشمن متحد، یعنی ضد انقلاب و دشمن بعثیمشغول نبرد می‌شود. منطقه اعزامی او به خاطر درگیری‌های داخلی ضد انقلاب در سقز وبوكان به گونه‌ای بود كه حتی امكان ارسال نامه هم برایش فراهم نمی‌شُد. پس ازمدت‌هاسرانجام نوبت مرخصی این سرباز فداكار فرا می‌رسد. او به همراه چند سرباز و درجه‌دار دیگر كه آنها هم عازم مرخصی بودند، با همراهی تأمین جاده تا منطقه امنی هدایت می‌شوند، سپس سوار اتوبوس شده، به شهرهای خود عزیمت می‌کنند.

   عباس پس از چند روز استراحت به منطقه برمی‌گردد. هنوز چند روز از بازگشت او نگذشته بود كه مسئولان لشكر اورا احضار واعلام می‌كنند چون شما متأهل و دارای دو فرزند هستی، باید به ذوب آهن اصفهان بروی وبقیه خدمت خود را درآنجا انجام دهی.

عباس با وجود میل باطنی خود به اصفهان برمی‌گردد و ده روز درآن محل انجام وظیفه می‌كند. احساس عباس این بودكه او برای جبهه ساخته شده است وباید به جبهه‌ها برگردد؛ به همین خاطر دوباره دست به كار می‌شود واز مسئولان امر مصرانه می‌خواهد او را به منطقه جنگی اعزام كنند.

دراین ده روز، هرشب به پشت‌بام می‌رفت وبه آسمان وستاره‌ها خیره می‌شد. پدرش كه از این كار او در تعجب بود، وقتی از عباس دراین مورد سؤال می‌كند، عباس چنین جواب می‌دهد:«پدرجان دراین كار رازی بین من وخدایم هست»، و درنهایت پس از آنكه رضایت مسئولان امر را برای اعزام مجدد به جبهه می‌گیرد، درشب خداحافظی به همسرش می‌گوید:‌ «وصیت نامه من بین صفحات قرآن است. این آخرین دیدار من وشماست. مواظب بچه‌ها باش». وقتی همسرش با گریه می‌گوید:«لااقل صبرمی‌كردی سومین فرزندمان به دنیا بیاید و بعد می‌رفتی...»، عباس درجواب می‌گوید:«اگر فرزند سوم پسرشد، اسمش را حسین و اگردخترشد، نامش را زینب بگذار تا او فریاد مظلومیت همه شهدایی باشد كه در راه دین ومیهن به شهادت می‌رسند».

   فردای آن روز قبل ازترك محل، سری به منزل خواهرش می‌زند و اسرار نگفته خود را به او می‌گوید.خواهرش او را با اشك بدرقه می‌كند. عباس به منطقه بوكان اعزام می‌شود. او در چندین وچند عملیات كمین و ضدکمین شركت می‌كند وبا حضور خودش  آرامش و امنیت را به اهالی منطقه هدیه می‌كند.

   عباس در عملیات متهورانة محورهای مختلف سقز و بوكان، نشان می‌دهد روحش هم‌پرواز شهید بروجردی، شهید شهرامفر(شهید طیاره)، شهید نصرت‌زاده وهمه شهدایی است كه برای ایجاد امنیت درآن منطقه به شهادت رسیده‌اند و دیگر وقت پرواز او رسیده است. ساعت پرواز این شهید گرانقدر ظهر روز 23/1/1361 بود كه به خیل كبوتران آسمانی پیوست.

    وقتی خبرشهادت او به خانواده و پدر وهمسر وخواهرش رسید، همگی اذعان داشتند عباس از شهادت خود خبرداشته و این موضوع را با آنها درمیان گذاشته است.

وصیت‌نامه شهید عباس ملكی

بسم الله الرحمن الرحیم

   خدایا تومی‌دانی كه من از اسلحه‌ام نخواستم و نمی‌خواهم برای ظلم و زور و تعدی به دیگران استفاده كنم، بلكه برای جلوگیری از ظلم وكمك به گسترش عدل وداد و دین تو در روی زمین به كارمی‌برم.  انشاءالله. بارالها تو مرا دراین‌باره یاری وهدایت فرما. چون درغیر این صورت موفق نخواهم شد. خدایا رضای من به رضای توست. پروردگارا مخواه كه دشمنان تو برما پیروز شوند. من از هنگامی كه قدم دراین راه برداشته‌ام، عاشقانه و آگاهانه این راه را انتخاب كرده‌ام وتا آخرین قطره خون خود به این راه كه راه انبیای بزرگ و راه امام حسین(ع) و راه شهیدان ومردان حق وحقیقت است، ادامه خواهم داد وهیچ عاملی نمی‌تواند در اراده من سستی وارد كند. به آن كسی كه صدای من به گوش او می‌رسد - یا نوشته مرا می‌خواند - می‌گویم كه اسلام غریب است. امروز اسلام نیازمند به خون ومال وجان است. هركس از هرطریق می‌تواند كمك كند. به شما هم توصیه می‌كنم كه همراه امام و پشت سراو قدم بردارید. این مرد الهی را پشتیبانی كنید و همواره فرامین او را پیش روی خود قرار دهید و بدانید كه همه ما درمقابل اسلام مسئول هستیم و روزی درمحضر خدا می‌رویم، و چه خوب است سربلند و با افتخار و با بدن خونین به دیدار خدا برویم. از خدا می‌خواهم كه دراین راه شهادت را نصیبم كند كه همواره آرزوی من بوده است.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : شهید عباس ملكی،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :