تبلیغات
شهدای دیزیچه - شهید محمد رضا یوسفی
شهدای دیزیچه
پایگاه بسیج شهدای 1و2
سه شنبه 2 مهر 1392 :: نویسنده : خادمین شهدای دیزیچه

شهید محمد رضا یوسفی –  98

(مداح خُردسال)

نام: محمدرضا *** شهرت: یوسفی *** نام پدر: رحمت‌اله *** تاریخ تولد: 11/12/51 *** تاریخ شهادت: ‌28/8/85 ***  محل شهادت: اصفهان *** محل دفن: امامزاده سلیمان دیزیچه *** علت شهادت:سقوط بالگرد

ازدست شقایق قدحی نوش كنید              وانگه به سُرور لاله‌ها گوش كنید

درگوشة باغ، لاله‌ها می­گفتند                   ما را نكند، شما فراموش كنید

ن.بهرامی

روز عاشورا بود. همراه خانواده برای حضور و تماشای مراسم عزاداری به یكی ازشهرهای اطراف اصفهان رفته بودیم. اصولاً مراسم عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین(ع)ویاران شهیدش در ایام محرم و به‌خصوص روزهای عاشورا و تاسوعا، در روستاها و شهرهای کوچک به صورت خاصی همراه با تعزیه برگزار می‌شود که در عین سوزناکی، بسیار جالب هم هست.  رسم است در آن دو روز به‌خصوص، مردم از شهرهای بزرگ به طرف این شهر و روستاهای اطرافشسفر می‌کنند تا در عزاداری آنجا حضور داشته باشند.

شهید محمد رضا یوسفی –  98

(مداح خُردسال)

نام: محمدرضا *** شهرت: یوسفی *** نام پدر: رحمت‌اله *** تاریخ تولد: 11/12/51 *** تاریخ شهادت: ‌28/8/85 ***  محل شهادت: اصفهان *** محل دفن: امامزاده سلیمان دیزیچه *** علت شهادت:سقوط بالگرد

ازدست شقایق قدحی نوش كنید              وانگه به سُرور لاله‌ها گوش كنید

درگوشة باغ، لاله‌ها می­گفتند                   ما را نكند، شما فراموش كنید

ن.بهرامی

روز عاشورا بود. همراه خانواده برای حضور و تماشای مراسم عزاداری به یكی ازشهرهای اطراف اصفهان رفته بودیم. اصولاً مراسم عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین(ع)ویاران شهیدش در ایام محرم و به‌خصوص روزهای عاشورا و تاسوعا، در روستاها و شهرهای کوچک به صورت خاصی همراه با تعزیه برگزار می‌شود که در عین سوزناکی، بسیار جالب هم هست.  رسم است در آن دو روز به‌خصوص، مردم از شهرهای بزرگ به طرف این شهر و روستاهای اطرافشسفر می‌کنند تا در عزاداری آنجا حضور داشته باشند.

غوغایی بود. دسته‌های سینه‌زن و زنجیرزن از هرمحله‌ای با طبل وسنج راه افتاده بودند وتعزیه‌خوان‌ها و نوحه‌خوان‌ها هم با تجهیزات پوشاک تعزیه خوانی به‌دنبال آنها با لحن سوزناکی می­خواندند واشك جمعیت را درمی‌آوردند. در آن غوغا آنچه بیشتراز همه جلب توجه می‌كرد، بچه‌های کوچکی بودند كه لباس فرشته به تن كرده و روی هربال و سینه یك عكس شهید چسبانده بودند. صف این فرشته‌های كوچك جلوی دسته‌های عزادار، آدم را به یاد شهدای دفاع مقدس می‌انداخت و آنها را به شهدای كربلای معلّی پیوند می‌زد. بادیدن فرشته‌های كوچك آدم انگارصدای بال فرشته‌های آسمان را می‌شنید. انگار شهدای جنگ هم به کمک امام حسین(ع)آمده بودند. چشمانم یک‌باره روی تصویر شهیدی میخکوب ماندکه بیشتر از همه جلب نظر می­کرد. آن عكس متعلق به  همكارقدیمی­ام محمدرضا یوسفی یكی از متخصصان فنّی و متعهد هوانیروز بود که در اثر سقوط بالگرد در منطقة عمومی ‌نجف آباد شهید شده بود. بچه­ای كه آن عكس به سینه­اش نصب بود، مثل فرشته‌های معصوم بود. بادیدن آن تصویر و آن کودک، یكمرتبه صدای پرواز بالگرد توی گوش‌هایم پیچید. به صورت زنجیرزن‌ها وسینه‌زن‌ها كه نگاه می‌كردم، مثل این بود كه شهدا مقابل چشمانم مجسّم شده‌اند و آنها هستند كه عزاداری می‌كنند.

همچنان محو تصویر و آن فرشته كوچك بودم كه یک‌باره صدای نازك و دلنشین كودكی نوحه‌خوان كه جلوی صد نفر زنجیرزن با صدای جانسوزِ او زنجیرمی‌زدند، نظرم را جلب کرد و بی‌اختیار به سمت او رفتم. از كنار خیابان درحالی كه سعی می‌كردم زنجیرها به صورتم برخورد نكنند، به هرزحمتی بود خودم را به جلو كشیدم. پسر‌بچه‌ای دوازده، سیزده ساله میكروفون به دست گرفته بود ونوحه می‌خواند. پیشانی‌بند قرمزبسته بود ولباس مشكی به تن داشت وچه نوحه پرمعنایی می‌خواند. منبا اینکه سال‌ها بود نوحه‌خوان بودم و بیش ازچندین نوحه ضبط‌شده درصدا‌و‌سیمای مركز اصفهان داشتم، اما مجذوب اشعار وصدای اوشده بودم و بی­اختیار دستم به روی سینه می‌خورد و دركنارزنجیر‌زنان حركت می‌كردم.بسیار مشتاق بودم که نام آن پسربچه را بدانم؛ به همان علت هم وقتی از دوستی درباره او پرسیدم، در جوابم گفت:«چه طور او را نمی‌شناسی‌؟ فرزند یکی از همکاران شهید خودت است.  پسرشهید محمدرضا یوسفی است».

من كه تازه لحظاتی از اشك‌ریختن فارغ شده بودم، دومرتبه بغض گلویم را گرفت واشكم بی‌اختیارجاری شد. طاقت نیاوردم و با رفتن به کنار آن پسربچه، خم شدم و صورت وپیشانی او را بوسیدم. در همان موقع دسته زنجیرزن‌ها مقابل خانه شهید یوسفی رسیده بودند. همان موقع یك نفراعلام كرد «نثارروح شهدای اسلام صلوات»، وجمعیت همه با هم صلوات فرستادند. بوی اسفند وگلاب كوچه را گرفته بود. من آنقدر به هیجان آمده بودم که میکروفون را گرفتم و بی‌اختیار شروع به خواندن یکی از مثنوی‌هایم که درباره شهدای هوانیروز سروده بودم، کردم:

برشب تیره سحر پیروز است          صحبت ازنام هوا نیروز است

صحبت ازصبح سپیداست اینجا                سخن ازنام شهید است اینجا

آسمان را دررحمت بازاست           این عروج ازكرمپروازاست

باید ازمكتب و ازآیینگفت              اول ازشاهرخ آذینگفت

یوسفی گرمی بازاریداشت             یوسفی بود وخریداری داشت

با پایان گرفتن خواندن من، جمعیت صلوات فرستادند ودسته زنجیرزن با صدای پسرشهید یوسفی به راه خودش ادامه داد و همان جا بود که فهمیدم راه شهدا تا روز قیامت ادامه دارد.

شهید یوسفی همان طور كه پدرش بسیجی مخلصی هست وبارها وبارها در جنگ با پیشانی‌بند وپرچم واسلحه روبروی دشمن ایستاد، و صدای الله‌اكبرش پشت دشمن را لرزانده بود، پرچم نصرمن الله را به دست فرزندش محمدرضا یوسفی كه او هم نوحه‌خوان اباعبدالله الحسین بود، داد،و حقیقتاً كه پسر شهید یوسفی یادآور پدرشهیدش بود.

شهید یوسفی یکی از نیروهای فنی هوایی گردان شنوک هوانیروز بود که مأموریت­های بسیاری در طول خدمتش انجام داد.او سرانجام در تاریخ 28/8/1385، به همراه چهارسرنشینبالگرد، خلبان شهید کاظم نام‌آور، خلبان شهید رسول عابدین، متخصص فنی حاج بهرام اسفندیاری و متخصص فنی پیمان فرهنگ براثر سانحة دلخراش سقوطبالگرد شنوک در اطراف شهر نجف‌آباد، به شهادت رسیدند. روانشان گلباران.

   شهید یوسفی در كنار شهدای شهر دیزیچه و داخل صحن مرقد امامزاده سلیمان این شهرغنوده است.





نوع مطلب :
برچسب ها : شهید محمد رضا یوسفی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 14 مرداد 1393 00:10
سلام من از نزدیک با این شهید بزرگوار معاشرت داشتم ایشان انسانی شریف و بزرگوار،اجتماعی،خانواده دوست و خیلی شوخ طبع بودند روز شهادت ایشان لرزه بر اندامم افتاد و خیلی اندوهگین شدم از خداوند رحمان برایش عزت و مقام در آخرت و صبر بر خانواده اش می طلبم روحش شاد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :