تبلیغات
شهدای دیزیچه - شهید مرتضی صمدی
شهدای دیزیچه
پایگاه بسیج شهدای 1و2
سه شنبه 2 مهر 1392 :: نویسنده : خادمین شهدای دیزیچه

شهید مرتضی صمدی – 52

(پاسدار امام)

نام: مرتضی *** شهرت: صمدی *** نام پدر: نوروزعلی *** تاریخ شهادت: 21/12/1363 *** محل شهادت: جزیره مجنون***نام عملیات: بدر***محل دفن: گلزار شهدای دیزیچه ***

 

در دلم حالوهوای جبهه‌هاست                  دل به یاد کربلای جبهه‌هاست

هرکه دل بر جبهه‌ها همدل می‌نمود           می‌شد آن دل فارغ از بود ونبود

وقتی مسئول سپاه منطقه با اعزام او مخالفت کرد، مرتضی ناراحت شد وگفت:«شما می­فرمایید چون انگشتم قطع شده، دیگر به درد هیچ کاری نمی­خورم؟».

مسئول سپاه خودش را جمع وجور کرد واین بار مؤدب‌تر از دفعه قبل گفت:«برادرمرتضی! این چه حرفی است که می­زنی؟ تو برای ما عزیزی! توامتحان خود را داده­ای و با اهدای بخشی از وجودت، صداقت و اعتقاد خودت را نشان داده­ای. من برنامه تازه­ای برایت دارم ».

مرتضی سؤال کرد:«چه برنامه­ای؟»

مسئول سپاه گفت:«می­خواهم تو را برای حفاظت از جان امام به جماران بفرستم».

مرتضی با شتابزدگی گفت:«چی گفتی؟»

شهید مرتضی صمدی – 52

(پاسدار امام)

نام: مرتضی *** شهرت: صمدی *** نام پدر: نوروزعلی *** تاریخ شهادت: 21/12/1363 *** محل شهادت: جزیره مجنون***نام عملیات: بدر***محل دفن: گلزار شهدای دیزیچه ***

 

در دلم حالوهوای جبهه‌هاست                  دل به یاد کربلای جبهه‌هاست

هرکه دل بر جبهه‌ها همدل می‌نمود           می‌شد آن دل فارغ از بود ونبود

وقتی مسئول سپاه منطقه با اعزام او مخالفت کرد، مرتضی ناراحت شد وگفت:«شما می­فرمایید چون انگشتم قطع شده، دیگر به درد هیچ کاری نمی­خورم؟».

مسئول سپاه خودش را جمع وجور کرد واین بار مؤدب‌تر از دفعه قبل گفت:«برادرمرتضی! این چه حرفی است که می­زنی؟ تو برای ما عزیزی! توامتحان خود را داده­ای و با اهدای بخشی از وجودت، صداقت و اعتقاد خودت را نشان داده­ای. من برنامه تازه­ای برایت دارم ».

مرتضی سؤال کرد:«چه برنامه­ای؟»

مسئول سپاه گفت:«می­خواهم تو را برای حفاظت از جان امام به جماران بفرستم».

مرتضی با شتابزدگی گفت:«چی گفتی؟»

اما لحظه‌ای مکث کرد و به‌آرامی گفت:«من که قابل این مأموریت نیستم».

مسئول سپاه گفت:«اتفاقاً خیلی هم قابل هستی. تازه به غیر ازآن، تصمیم گرفتیم شما را به استخدام سپاه پاسداران درآوریم».

مرتضی گفت:«من که برای استخدام، به جنگ نرفته­ام!».

مسئول سپاه گفت:«آقای عزیز! شما شش ماه در کردستان بودی ودرسخت‌ترین شرایط جنگیدی. پس از آن هم به جبهه­های جنوب رفتی ومدت‌های زیادی درآنجا ماندی و با گرمای طاقت‌فرسای جنوب دست وپنجه نرم کردی. تو درمقابل دشمن مُسلّح ایستادی وحماسه آفریدی. حالا وقت آن رسیده که به فکر ازدواج وتشکیل خانواده باشی. مدتی هم به بیت امام مأمور می­شوی وقطعاً به دیدار امام نایل خواهی شد».

مرتضی با شنیدن این مطلب، سکوت کرد و با خود گفت: «با این وضع هم دستور پدر ومادرم را برای تشکیل خانواده اجرا می­کنم که مرتب می­گویند "تو تنها پسر خانواده هستی وباید تشکیل خانواده بدهی" و هم چه آرزویی بالاتر از اینکه در خدمت مقتدای خودم امام خمینی باشم».

به این ترتیب، مرتضی به منزل برگشت و در مقابل اولین جمله مادرش که پیشنهاد رفتن برای خواستگاری را داده بود، جواب مثبت داد.

خیلی زود مراسم عقد وسنت­های جاری،  اجرا شد ومرتضی از جُرگه مجردها خارج شد. او هفت ماه به خدمت امام مأمورشد و دراین مدت با عشق وعلاقه به انجام وظیفه پرداخت. اودرکنار مأموریت‌های محوله، خدمت به همنوعان خود را هم هرگز فراموش نکرد وهرجا توانست خدمتی به کسی انجام بدهد، با جان ودل به آن پرداخت. شهید مرتضی صمدی با آن اخلاق خوبی كه داشت، هرگاه به كسی امر به معروف و نهی از منكر می‌كرد،آن شخص با كمال میل می‌پذیرفت.

او شخصی خَیّر بود و ضمن کمک به نیازمندان، سعی می­کرد این خدمت پنهانی باشد. مرتضی که نمک‌گیرجبهه‌ها شده بود، پس از مدتی دلش برای جبهه تنگ شد و با ا‌صرار، مسئولان امر را متقاعد نمود که او را روانه منطقه کنند. سرانجام مسئولان با اعزام او موافقت کردند و او به منطقة عملیاتی جنوب اعزام شد. حدود شش ماه به طور مرتب درجبهه­های جنوب بود که عملیات والفجر4 آغاز شد. او که در مقام مسئول و فرمانده انجام وظیفه می­نمود، مثل شیری درمیدان می­خروشید وبا دشمن می­جنگید. در گرما گرم نبرد تیرمستقیمِ سلاح انفرادی به دستش خورد. او می­خواست این مجروحیت را پنهان کند، ولی معاون و سایر همراهان او متوجه زخم او شدند که می­خواست زیر آستین پیراهنش آن را پنهان کند. او را به‌سختی به پشت جبهه بردند و از آنجا به بیمارستان منتقل کردند.

   مرتضی پس از مدتی که دربیمارستان بود، برای ادامه درمان به موطن خود بازگشت. مسئولان از او می­خواستند در منزل استراحت کند و مراقب دختر تازه متولد‌شده­اش باشد؛ اما او به‌شدت با این امر مخالفت کرد و برای انجام کارهای دفتری هر روز به اداره می­رفت و انجام وظیفه می­کرد. پس از مدتی زخم او دچار خونریزی وسپس عفونی گردید. بیست روز هیچ­كس از او خبر نداشت. او بدون اینكه به خانواده‌اش اطلاع بدهد، در بیمارستان برای جراحی زخم‌هایش بستری شد. پس از مدتی باز هوس رفتن به جبهه به سرش زد؛ اما مسئولان با درخواست او مخالفت کردند و هرچه اصرار کرد، نپذیرفتند.

او که از نرفتن به جبهه ناراحت شده بود، در جواب کسانی که احوال او را میپرسیدند، می­گفت:«نُه ماه است می­خورم و می خوابم».

مسئولان وقتی عشق وعلاقه بیش از حد او را برای اعزام به جبهه دیدند،سرانجام با رفتن او به مناطق عملیاتی موافقت کردند و او پس از خداحافظی از پدر ومادرش که همیشه مشوّق او برای اعزام به جبهه بودند و نیز وداع با همسر و تنها فرزندش، به جبهه‌های جنوب اعزام شد.

در منطقه، عملیات خیبر با موفقیت به پایان رسیده بود و نیروهای اسلام توانسته بودند جزایرِ نفتی مجنون (شمالی وجنوبی) را به وسعت 200 کیلومتر مربع آزاد سازند و بیش از پنجاه حلقه چاهِ نفت عراق را به تصرف درآورند. دومین طرح عملیاتی آنها که بعدها عملیات بدر نامگذاری شد، عملیاتی خاکی آبی محسوب می­شد. مرتضی در این عملیات یكی از نیروهای فعال تیپ 14 امام حسین بود ومسئولیت‌هایی هم بر عهده گرفته بود. در روز دوم عملیات بدر که با رمز یا زهرا آغاز شده بود، دشمن با استفاده از اطلاعات به‌دست آورده، به نیروهای اسلام هجوم آورد و درچندین مسیرحرکت نیروهای ایرانی، کمین گذاشت. در آن نبرد سنگین که در بعضی نقاط به جنگ تن به تن انجامید، مرتضی بر اثر اصابت ترکش به سرش متوقف شد و لحظه­ای بعد گلوله مستقیم دشمن به شکم او اصابت کرد و او به فیض شهادت نایل گشت. هرچند مرتضی وبعضی از دوستانش دراین عملیات به شهادت رسیدند، ولی نیروهای اسلام توانستند نزدیک به دوازده هزار نفر از نیروهای دشمن را کشته وزخمی کنند و چندین فروند هواپیما و بالگرد دشمن را منهدم نمایند. در نهایت با انهدام بیش از شش تیپ پیاده و چهار تیپ زرهی دشمن جاده خندق وقسمتی از خاک عراق را به تصرف خود درآوردند.

پیکرپاک مرتضی به زادگاهش دیزیچه منتقل شد و پس از تشییع باشکوهی که با همکاری سپاه پاسداران و مردم انجام گرفت، درگلزار شهدای آن شهر به خاک سپرده شد.





نوع مطلب :
برچسب ها : شهید مرتضی صمدی،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :