تبلیغات
شهدای دیزیچه - شهید مصیب غلامی
شهدای دیزیچه
پایگاه بسیج شهدای 1و2
سه شنبه 2 مهر 1392 :: نویسنده : خادمین شهدای دیزیچه

شهید مصیب غلامی- 62

(جوانمرد)

نام: مصیب *** شهرت:غلامی ***  نام پدر: محمد*** تاریخ تولد: 10/7/1341 *** تاریخ شهادت: 7/1/1362*** محل شهادت: پاسگاه شرهانی ***

درحریم پاک سنگر نور پاشیدی دلاور               بر هجوم زخم‌ها مردانه خندیدی دلاور

با لبانی خشک و دستی پینه‌بسته          برق آتش بر سر هر خصم باریدی دلاور

از تبار کیستی‌؟ چون قلة آتشفشانی                 ذات ققنوسی که در آتش خرامیدی دلاور

نمی‌دانم مراسم خاک‌سپاری کدام یک از شهدای شهر دیزیچه بود.

شهید مصیب غلامی- 62

(جوانمرد)

نام: مصیب *** شهرت:غلامی ***  نام پدر: محمد*** تاریخ تولد: 10/7/1341 *** تاریخ شهادت: 7/1/1362*** محل شهادت: پاسگاه شرهانی ***

درحریم پاک سنگر نور پاشیدی دلاور               بر هجوم زخم‌ها مردانه خندیدی دلاور

با لبانی خشک و دستی پینه‌بسته          برق آتش بر سر هر خصم باریدی دلاور

از تبار کیستی‌؟ چون قلة آتشفشانی                 ذات ققنوسی که در آتش خرامیدی دلاور

نمی‌دانم مراسم خاک‌سپاری کدام یک از شهدای شهر دیزیچه بود. مردم شهر با شور و هیجان در محوطه شاهزاده سلیمان جمع شده بودند و نوحه‌خوانان در رسای شهید یکی پس از دیگری نوحه می‌خواندند. در آن میان جوانی با حالتی خاص سینه می‌زد. او دستان مردانه‌اش را به هوا می‌برد و محکم به سینهمی‌کوبید. لباس بسیج به تن داشت و چهره‌اش بر‌افروخته و نورانی بود.صدایش پر‌تنش بود و بیش از همه صداها در فضا می‌پیچید.

اشک از چشمانش سرازیر بود و بر روی محاسن زیبایش می‌ریخت. به‌راحتی از چهرة او می‌شد پیش‌بینی کرد که او نیز شهید خواهد شد. او را می‌شناختم. مصیب هنوز هم که هنوز است، در ذهن پیرم مانا‌ترین چهره است. ارادتم به او و پدر متدیّنش ارادتی دیرینه بود. آرزو داشتم ای کاش من هم ذره‌ای از خلوص او را داشتم.

مصیب غلامی در تاریخ 10/7/1341 در خانواده‌ای سرشناس و مذهبی در شهر دیزیچه پای در عرصة هستی گذاشت. مادرش که یکی از بانوان مذهبی این شهر بود، همیشه در مراسم مذهبی و سوگواری سرور آزادگان جهان حضرت اباعبدالله الحسین(ع)شرکت می‌کرد و شیرة جانش را که با اشک دیدگان آمیخته شده بود، به مصیب می‌داد و بدین گونه سلول‌های بدن مصیب با عشق ائمة اطهار پرورش یافت. وقتی مصیب راه‌رفتن را یاد گرفت، مادرش دستان کوچک پسر را در دست پدر گذاشت و پدر راه خانه تا مسجد و حسینیه را به پسر آموخت. در آن زمان رسانه‌ها مخصوصاً تلویزیون به این شکل وجود نداشت و مردم با شب‌نشینی شب را می‌گذراندند و پدر مصیب که مردی فرهیخته و با‌سواد بود، با خواندن کتاب‌هایی مثل مختار‌نامه، شاهنامه، و نوحه‌سرایی در روح و جان حاضران به‌ویژه مصیب اثر می‌گذاشت؛ به طوریکه بعد‌ها مصیب در قسمتی از وصیت‌نامه‌اش چنین آورده است:

وقتی می‌خواهید جسدم را به خاک بسپارید، شما را به خدا قسم می‌دهم که حتماً حتماً جنازه‌ام را حداقل ده متر مانده به قبر از تابوت بیرون بیاورید و آن را کشان‌کشان بر روی خاک‌ها به سوی قبر ببرید. شما را به‌خدا قسممی‌دهم این کار را انجام دهید؛ چون که همة کارها را به عشق آقایم امام حسین(ع)انجام دادم و جنازه ایشان نیز در کربلا روی خاک ماند. جنازه‌ام را کفن نکنید و شما را به خدا با همان لباس و کفش‌ها به خاک بسپارید.

مصیب هر روز بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد تا آنکه قدم به مدرسه گذاشت و با قلم و دفتر انس گرفت؛ به گونه‌ای که در ادامة تحصیل خود، از آنجا که به رشتة فنی علاقه‌ای بسیار داشت، به آموزشگاه کاخ اصفهان رفت و در آنجا در رشتة مکانیک به تحصیلش ادامه داد تا اینکه مدرک فارغ التحصیلی خود را از آن آموزشگاه گرفت.

مصیب که جوانی برومند بود، در امور کشاورزی و دامداری یار و مددکار پدرش بود. در آن زمان آبیاری باغ‌های انبوه از درخت، آن‌هم در دل شب‌های تاریک جرئتی فوق‌العاده می‌طلبید که مصیب به تنهایی از عهدة این مهم برمی‌آمد. او که آیینة دلش عاری از هر گونه زنگار و آلودگی بود، در هر زمان که دست نیازمندی به طرفش دراز می‌شد، به یاری‌اش می‌شتافت. مصیب به همان دلایلی که ذکر شد، وقتی ندای حق‌طلبی مردم مسلمان میهنش را در اولین روزهای انقلاب شنید، مشتاقانه به خیل عظیم مردم به‌پاخاسته پیوست و شیفتة رهنمودهای امام امت شد؛ چرا که امام خمینی (ره) را از سلالة پاک رسول خدا می‌دانست و اعتقادی عمیق به ولایت فقیه داشت. آشنایی او با قرآن مجید فقط قرائت سطحی قرآن نبود، بلکه آیات نورانی قرآن با دل و جانش آمیخته شده بود.

وقتی بسیج مردمی در حال شکل‌گیری بود، او یکی از اولین کسانی بود که به این ارگان مقدس پیوست. بعد از حملة ددمنشانة نیروهای بعثی عراق به کشور عزیزمان ایران، مصیب چندین بار با همرزمانش به جبهه رفت تا از تمامیت ارضی کشور اسلامی ایران و ارزش‌های انقلاب در مقابل متجاوزان جانانه دفاع کند.

او در ادامة دفاع از میهن اسلامی لباس مقدّس سربازی پوشید و دورة آموزشی را در پادگان 03 عجب‌شیر که به پادگان اسلامی معروف بود، گذراند. بعد از طی دورة آموزشی به یگان زرهی شیراز منتقل شد و به‌خاطر تخصصی که داشت، در پارک موتوری آن یگان مشغول به خدمت شد.ولی لحظه‌به‌لحظه دلش در هوای جبهه بیش از پیش می‌تپید.

سرانجام اصرار او برای اعزام به جبهه به نتیجه رسید و سرباز دیگری از یگان سوار زرهی جایگزین او شد و مصیب همچون پرنده‌ای که سر از پا نمی‌شناخت، به سوی جبهه پر گشود. بله مصیب در بیست و هفتمین روز از دی 1361 به خط مقدم جبهه در تنگة ابوغریب اعزام شد.

او وقتی برای اولین بار به مرخصی می‌آید، از شور و حال وصف‌ناشدنی رزمندگان و از روح آسمانی می‌گوید که در هنگام خواندن دعای کمیل و توسل و زیارت عاشورا بر جمع رزمندگان پرتو افکنده بود.

رویارویی نیروهای اسلام با دشمن، همچنان در جبهه ادامه پیدا می‌کند تا آنکه واحدی که مصیب سرباز آن بود، در زیر آتش شدید دشمن مجبور به عقب‌نشینی می‌شود؛ ولی مصیب با تعدادی از همرزمانش سینه را سپر تیرهای دشمن می‌کنند تا بقیة رزمندگان از آن محاصره جان سالم به‌در ببرند. جنگ شدت می‌گیرد و مصیب در این درگیری مورد اصابت رگبار گلوله‌های مسلسل دشمن قرار می‌گیرد و در خون خود می‌غلطد. بیش از یک هفته جسم پاکش بین آتش نیروهای خودی و دشمن باقی می‌ماند تا اینکه در فرصتی مناسب آن‌هم در تاریکی شب با فداکاری همرزمانش بدن پاک او به عقب عرصه آتش منتقل می‌شود.

یک ماه تمام چشمان اشک‌آلود و منتظر دیزیچه به‌راه ماند تا لالة پرپر‌شدة این دیار به زادگاهش برسد.

بدن این شقایق پرپر‌شده در هنگام خاک‌سپاری تعجب حاضران را به شدت بر‌انگیخت؛ از آن جهت که جنازة او با گذشت آن همه روز بر روی خاک هیچ‌ گونه تغییری نکرده بود و همانند کسی بود که دقایقی به خواب شیرین رفته باشد.

شهید مصیب غلامی‌که در رویارویی مستقیم و با تیر مستقیم دشمن در عرصة جنگ به شهادت رسیده بود، با همان لباس سربازی‌اش به‌خاک سپرده شد.

وصیت‌نامة این شهید والامقام متأسفانه بعد از خاکسپاریاو به‌دست خانواده‌اش رسید و بایست به وصیّتش عمل می‌شد، ولی دیگر امکان نداشت که بدنش را به‌روی خاک‌ها بکشند و سپس او را میان قبر مدفون کنند.روحش شاد.





نوع مطلب :
برچسب ها : شهید مصیب غلامی،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :